close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
حضرت زهرا (س)
گروه فرهنگی،هنری،تفریحی پایگاه سیدالشهداء آراسنج
داستان زندگي حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها)قلب فاطمه (س) در دم مرگ نيز، از اين دو راضى است!خدايا! چه كردند با فاطمه!چه ستمى كردند بر دختر رسول تو! و بر همسر من! و بر مادر دو سرور جوانان اهل بهشت، حسن (ع) و حسين (ع)! و چه دردناك بود براى مردى چون من كه نشستم و ديدم:به در خانه ام ريختند!هيزم…

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً کَثيرَةً تامَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِکَ
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ




داستان زندگي حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها)

قلب فاطمه (س) در دم مرگ نيز، از اين دو راضى است!

خدايا! چه كردند با فاطمه!

چه ستمى كردند بر دختر رسول تو! و بر همسر من! و بر مادر دو سرور جوانان اهل بهشت، حسن (ع) و حسين (ع)! و چه دردناك بود براى مردى چون من كه نشستم و ديدم:

به در خانه ام ريختند!

هيزم آوردند و آن را به آتش كشيدند!

عربده كشيدند و هياهو به راه انداختند. و همسر من؛ دختر رسول تو؛ يادگار پيامبر آنها؛ با آن بسيار سفارش و تأكيدى كه محمد (ص) درباره اش داشت، مورد حمله و آسيب قرار گرفت و چه كسى در خانه بود؟

من!

على!

كسى كه پست بزرگترين قهرمانان و جنگاوران، از شنيدن نامش به لرزه مى افتد، اينها را ببيند و بشنود و به خاطر آسيب نديدن دين تو، صبر كند!

چه صبرى داشت على!

اگر به خشم از خانه بيرون مى آمد و دست بر شمشير

مى برد؛ بيگمان آن روباه صفتان بُزدل، از جلوى خانه زهرا مى گريختند.

اما، فرمان بر صبر داشت او!...

على (ع) از كنار بستر برمى خيزد. طاقت ماندن ندارد.

فاطمه (س)، يكى از زنان خانه را مى طلبد.

زن به درون اتاق مى آيد.

- آبى برايم آماده كنيد.

بعد، بدن خود را شستشو مى دهد و جامه هاى نو بر تن مى كند!

به آن زن مى گويد:

- بسترم را در وسط اتاق بگستران!

چنين مى شود.

دختر رسول خدا، به سوى قبله مى خوابد.

دستها را بر گونه ها مى گذارد و سخن مى گويد:

من، اين ساعت خواهم مُرد!

در اتاق ديگر، على سعى دارد تا اطفال يتيم خويش را آرام كند.

مدينه، يكپارچه عزادار مى شود

خبر درگذشت فاطمه (س) در مدينه منتشر مى شود و شهر را بر عزا مى نشاند.

مردم، به سوى خانه على (ع) مى آيند.

چه كسانى، درون خانه هستند؟

على، حسن، حسين و زينب همراه با تعدادى از مردان و زنان بنى هاشم. و عده اى از ياران و دوستداران زهرا (س)

اجازه ورود به كس ديگرى داده نمى شود.

دختر ابوبكر و همسر پيامبر- عايشه- مى خواهد به درون خانه بيايد؛ «اسماء بنت عميس» راه را بر ا و مى بندد.

عايشه، چهره درهم مى كشد و مى گويد:

- از راه من، كنار برو!

- عايشه! تو نمى توانى بر جنازه فاطمه (س) حاضر شوى!

- چرا؟

- او، خود وصيت كرده است.

عايشه، به شتاب و با خشمى فراوان، به سوى خانه پدر مى رود.

ابوبكر، با تعجب از او مى پرسد:

- چه شده است كه اين اندازه، عجول مى نمايى دخترم!

- اسماء، پدر! او ميان من و دختر پيامبر جدايى افكنده است.

- چگونه اين كار را انجام داده است؟

عايشه با خشم مى گويد:

- او نمى گذارد من نزد جسد بروم!

ابوبكر از جاى برمى خيزد و آهسته بر زبان مى آورد:

- آسوده باش دخترم!

- اى پدر! چگونه آسوده باشم؛ او براى فاطمه، حجله اى چون حجله عروسان ساخته است!...

ديگ حسد عايشه، چون هميشه جوشان است!

ابوبكر، دخترش را مى شناسد و مى داند كه او، آسودگى

نمى پذيرد؛ پس به راه مى افتد و مى گويد:

برويم!

دقايقى بعد، به خانه فاطمه مى رسند.

ابوبكر، اسماء را صدا مى زند:

- اسماء! چرا نمى گذارى همسر پيامبر نزد دختر او برود؟

- خودش وصيت كرده است؟

- ببينم، درست است كه براى فاطمه، حجله ساخته اى؟

اسماء، به چهره عايشه مى نگرد. به خشم، و مى گويد:

- چيزى كه برايش ساخته ام، در زمان زنده بودنش تهيه شده است. من، آن را برايش توضيح دادم و بانويم فرمان داد تا بسازم.

ابوبكر، كه خود نيز اجازه ورود نيافته است، در گل مى ماند كه چه پاسخى دهد . براى رهانيدن خود از آن حالت، مى گويد:

- حال كه چنين است، هر چه را گفته، انجام بده! و به آرامى دور مى شود.

مردم، در بيرون از خانه، بيتابى مى كنند.

ابوذر غفارى، از خانه به در مى آيد و مى گويد:

- اى مردم! چرا اينجا ايستاده ايد!

صداها، در هم گره مى خورد، تا با آهنگى يكنواخت ، جمله اى را تكرار كند:

- ايستاده ايم تا جنازه را بيرون بياوريد و آن را تشييع كنيم!

ابوذر، چون هميشه محكم و قاطع، جواب مى دهد:

- تشييع جنازه دختر رسول خدا، به تأخير افتاده است. به منازلتان بازگرديد . و مردم متفرق مى شوند.

چرا شبانه به خاك سپاردند؟

پيكر پاك فاطمه را على (ع) غسل مى دهد.

«اسماء بنتِ عميس» آب مى ريزد و او بدن را غسل مى دهد.

شمعى از آتش و رنج كه در خانه على بود و اندك اندك مى سوخت، به يكباره خاموش شد.

جنازه را بايد دفن كرد.

در كجا؟

در خانه اش؟

شايد!

در قبرستان بقيع؟

شايد!

در كجاى بقيع؟

معلوم نيست!

چه چيزى آشكار است در اين شب سياه؟

رنج على بر مدفن فاطمه.

شب، اهل مدينه را به خود فروبلعيده است.

على و شب، با هم مانده اند.

شب، با على آشناست و سخن او را مى شناسد، و اينك نيز به زمزمه دردآور او، گوش فراداده است:

- اى رسول خدا!

از من و از دخترت كه به شتاب سوى تو آمد و در جوارت آرام گرفت، سلام و درود باد!

خدا چنين خواست كه او، زودتر از ديگران به تو بپيوندد.

پس از او، شكيبايى من، پايان يافت و طاقت خويش را از دست دادم.

اى رسول خدا! همان طور كه در جدايى تو صبر را پيشه كردم، در مرگ دخترت نيز ، جز صبر، چاره اى ندارم؛ زيرا كه شكيبايى بر مصيبت، سنت توست.

اى رسول خدا!

تو بر سينه من، جان دادى!

ترا با دست خويش در دل خاك گذاشتم.

قرآن، خبر داده است كه پايان زندگى همه، بازگشت به سوى خداوند است.

اكنون، امانت به صاحب آن برگشت؛ زهرا، از دست من رفت و نزد تو آرميد.

اى پيامبر خدا!

پس از او، آسمان و زمين، برايم زشت مى نمايد. اندوه دلم، هيچگاه گشوده نخواهد شد!

چشمهايم بيخواب هستند و دلم از سوز غم، گداخته مى باشد.

اما بر اين حالت، صبر خواهم كرد تا من نيز در كنار شما، آسودگى يابم!

يا رسول اللَّه!

مرگ زهرا، ضربتى بود كه دلم را خسته كرد و غصه ام را جاودانى ساخت.

چه زود، جمع ما رابه پريشانى كشانيد.

او، خواهد گفت كه امت تو، پس از مرگت با وى چه ظالمانه رفتار كردند.

آنچه پرسى، از او بجو. و هر چه خواهى بدو بگو! تا راز دل خويش را بر تو بگشايد و خونى كه خورده

است، بيرون آيد و خدا كه بهترين داور است، ميان او و ستمكاران، داورى كند.

سلامى را كه به تو مى دهم، بدرود مى باشد، نه از ملامت! و از سر شوق مى باشد، نه كسالت!

اگر مى روم، نه اين است كه ملالت دارم و نه خسته جان هستم. و اگر مى مانم، نه اين است كه بر وعده خداوند، بدگمانم!

چون، شكيبايان را وعده داده است، در انتظار پاداش او مى مانم؛ كه هر چه هست از اوست و شكيبايى نيكوست.

اگر بيم چيرگى ستمكاران نبود، براى هميشه در كنار قبرت مى ماندم! و در اين مصيبت بزرگ! چون شخص فرزند مرده، اشك از ديدگان مى راندم. خدا را گواه مى گيرم كه دخترت، پنهانى به خاك مى رود!

مى بينى كه هنوز روزى چند از مرگ تو نگذشته، و نامت از زبانها نيفتاده كه حق او را بردند و ميراثش را خوردند.

من، درد دل خود را با تو در ميان مى گذارم و دل را بر ياد تو خوش مى دارم.

درود خداوند بر تو باد! و سلام و بهشت او، بر فاطمه باد! و السلام

 




موضوع : مذهبی ,
بازديد : 117

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 16 / 1 / 1391 توسط alizamani
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


لوگوي دوستان
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان



بالاي صفحه



تمامي حقوق اين وبلاگ براي گروه فرهنگی،هنری،تفریحی پایگاه سیدالشهداء آراسنج محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.

ترجمه به رزبلاگ توسط : لوکس گراف